......غم این خفته چند ؛خواب در چشم ترم می شکند....!!!!

در خواب بودم یا بیداری نمی دانم ؛صدای تو را می شنیدم وشبنم حضورتو را حس می کردم  که بر سر وصورت و گونه هایم جاری بود..باران تورا میگویم ...رد پای تو را تنها زمستانها به من نشان میدادند، اما اینک بهار است و وقت وداع زود هنگام من با تو ....

باران ...!!!بر جسم گل آلود ما ببار و آنچنان خیسمان کن که تشنگی سالهای زندگی در کویر را به فراموشی بسپاریم... کویر دلمان لک زده ،و ترکهای عمیقی بر داشته است،می بینی دهان گشوده است وتو را فریاد می زند، ببار که انبوه نمکزارهای این دشت ،زخم های کویر دلمان را ریشتر کرده است...از اول میدانستم که من زاده کویرم  اما هرگز نیندیشیده بودم که باید زندانی کویر هم باشم !!!!

من زندانی زنجیر هایی هستم که با دست خود ساخته وبر گردن خویش آویخته ام ...من زندانی تن شسته از بارانی هستم که سالها ابری بر آن دشت  هوای  باریدن نکرده است...تن من قسمت گرگ های گرسنه بیابانی است که برایشان فرقی نمیکند که این تن  بره قربانی باشد یا تنها دارایی ودلخوشی کودکی بینوا وبیمار!!!!

ناخواسته از گرگ گفتم میدانی چرا؟؟چون در چهار گوشه سرزمین مادری ام گرگهای گرسنه دهان باز کرده اند و آزادی مرا به انتظار نشسته اند ....نمیدانم ...هم آزادی را دوست دارم وهم باران را...اما بین این دو سر گردانم ..حق انتخاب با من نیست!!یکی را باید انتخاب کنم یا آزادی ؛ یا باران را !!!یا آزاد شوم وتن به گرگان گرسنه بسپارم ..یا چشم بر دیدن باران وگوش بر ترنم آن ببندم ...و چشم وگوش بسته به مهمانی گرگان گرسنه  کویر برگردم ...حکایت غریبی است،  به قول صائب :

اظهار عجز پیش ستم پیشگان خطا ست                 اشک کباب باعث طغیان آتش است!!!!!