وقتي از گرماي طاقت فرساي تابستان ،عرق شرم بر پيشاني اين فصل مي نشيند ،با وداعي گرما زده ، ما را به دست پاييز مي سپرد؛پاييز زادن ومردني است د گر بار براي ما، پاييز فصل زيباي دل هاي عاشقي است كه ميخواهند بي واسطه در خيال هم آرام بگيرند!!!! -پاييز لخت وعريان با ما حرف مي زند-پاييز بي ريا، برگ ها وبوته هاي عريان را با ما آشتي مي دهد-عجب دوست داشتن غريبي است، چيزي براي از دست دادن وپنهان كردن ندارد!!

ساده ،صميمي،عريان و....دارايي پاييز تنها ردايي از ابرهايي است كه بر تن كرده است؛ ابر هايي كه اگر همه آنها را بر تن يك انسان كنيم باز نياز است ردايي بر دوش افكند تا كه عريان نباشد!!!!!!! اين درس پاييز است ،تا صادق نبود وعريان ،نميتوان به پيوندها ودوست داشتن ها اميد بست...ميداني پاييزبا هم بودن را براي ما معنا مي بخشد......پيام عاشقي ودلدادگي پاييز همين جاست!! باغ ها ودرختان بي برگ ؛در ميان حصارهاي  بي رحم آهني وگلي ،از هوايي كه گويي رد بوسه يك عاشق است به هم سلام مي دهند،و ريشه هايي كه  پيوند عميقي در ميان جدايي ساقه ها با هم دارند...پيوندي كه عمق اين دوست داشتن را فرياد مي زند.

راستي اين همه زيبايي پاييز را از دريچه يك پنجره كوچك مي توان ديد؟!بايد خود را به پاييز سپرد و در ميان انبوه برگ هاي زردي كه مهمان پاي عابران در كوچه پس كوچه هاي شهر شده اند؛ خود را رها ساخت ....شايد نسيمي از درس پاييز همراه خش خش برگ هاي بي جان، صورت نا زيباي ما را نوازش كند...

بگذار تا مي توانند پاييز را نفرين كنند ؛ اما من كلبه اي  با خشت دل در حوالي پاييز خواهم ساخت ،تا درآن همراه پاييز پيراهن خود را به آفتاب بسپارم !!! دستانم را به ريشه هاي پاييزي گره بزنم و با او آواز آوارگي وخستگي خود را فرياد زنم !

پاييز همسايه چهار فصل  ماست،شايد ما را در پناه خويش جا دهد-اگر دير نشده باشد-خود را به پاييز بسپاريم تا ،صداي زوزه باد وخش خش برگ هاي رنجيده را، با صداي جغدي كه سالها در گوش ما طنين انداز است ،جايگزين سازيم!!!

افسوس كه ميعاد ما در شب كوچ شادي ها با برگ هاي پريشان و ويران پاييز است ؛ كاش و صد  اي  كاش ،جنگل بوديم ؛شاخه در شاخه ، هم آغوش،ريشه در ريشه ،هم پيوند  و نه انبوه درختاني تنها....!!!!!