عید من و بابا !!!
با خودم رهسپار راهی بودم دراز؛ به بلندای یک عمر.هر سالش که می گذشت، با جشنی ،غم پایانش را به سرور می نشستم !! و با یک ماهی اسیر که دیر یا زود قاتلش می شدم، یک گام جدید،اما لرزان ؛ به پایانش بر میداشتم !! یکنفس این راه را می پیمودم ،دراین مسیر و در پایان هر گام به خواب می رفتم وبا ورود به گام جدید ؛بیداری من باز به خواب می رفت !!!
گاه روئایم پایان بیداری من بود....و با نفسی تازه ، از اینکه حس تلخکامی روزگار دیگران فقط روئایی بوده است ...دوباره خود را به دست خواب می سپردم!!!
پایان سال بود و فقط چند روز مانده بود به لحظه تحویل سال ؛همه جوره تدارک ورود به این روز را دیده بودم!!من بودم وهیاهوی مردمی که برای ورود به این جشن سنگ تمام گذاشته بودند...مردمی که در میان این انبوه آدم، خود را گم کرده بودند!! و حتی صدایشان هم به گوش خودشان نمی رسید....گاه فقط با برخورد تنه عابران بر تن نحیف خود متوجه فرار این آدم ها می شدم ، چه جسورانه در حال فرار از خود بودن!!! هرکس کوله باری فراهم دیده بود واز سنگینی بار خریدش به نفس نفس افتاده بود،خواب ؛غفلت ؛ دوری از خود؛ سنگین ترین کوله بار هموطنانم بود!!!
می دیدم وکاش هرگز ندیده بودم ...دخترکی جوان را که دست پدر پیر نا بینایش را در دست گرفته بود واز میان انبوه جمعیت می گذشت،تا جایی که در جمعیت گم می شد ...دختری که چشمان بابایش بود .از حال و هوای هموطنانش برای بابای پیرش قصه ها می گفت :
بابا: اینجا دختری هست هم سن و سال من؛دستانش را در میان دستان پدر ومادر گره زده است ..با ذوقی بی مثال به خرید های شب عیدش دلخوش است؛گویی دنیا را برای او ساخته اند ...چقدر از ته دل می خندد..نگاه او به نگاه مادرش آمیخته است ...با غم وگرسنگی قهرکرده است درست برعکس من!!!!!
بابا : اینجا پدری هست که انبوهی از شیرینی را به دوش می کشد..شاید شیرینی فروش است ...اما، نه !! بچه هایش اطراف او حلقه زده اند و از مهمان های عید شان می گویند...عجب رسمی است ،همه جمع می شوند وخنده کنان این همه شیرینی را می بلعند؟؟ آه اون یکی ،وسطی را می گویم، از همه خوشمزه تر است ،نصیب که خواهد شد نمیدانم ؛ برم جلو بپرسم؟؟ نه نه !! الان فکر می کنند من هر گز شیرینی نخوردم ؛ نه ،اصلا فکر می کنند من گدا هستم!!! پس نمیرم ....
بابا: دورتر زنی هست که در پشت ویترین البسه ، با اشاره انگشتان ،مدل و رنگ لباسهای زر بافت را به دختر جوانش نشان می دهد ...دختری که لباسهای تنش آرزوی چند ساله ای است که همراه خیال من است ...به گمانم این همان دختر قصه ای است که بارها مادرم برایم گفته است ...درست شبیه خودش، زیبا رو..قد کشیده ...چشم ها درشت و گیسوان بلند...نه قهرمان قصه مادر من سالها پیش مرده است ..اینکه زنده است!! برم از مادرم بپرسم!! وای خدای من، مادر که زیر خروارها خاک است....چه بی حواس شده ام من!!!!
بابا مواظب باش !!اینجا ماهی فروشی است؛جایی که ماهی های قرمز سفره هفت سین را می فروشند...پدر:چرا این ماهی ها زود می میرن؟!مگر اینها جانشان را دوست ندارند؟!پدر ده روز، عمر کمی است؟!چرا عمر زیبایی ها کم است؟!!چرا فروشنده ماهی ها به ما نگاه نمیکند؟! پدر، با اشاره چیزی به ما می گوید!! فهمیدم میگوید ؛ زودتر برید مزاحم کسب من نشوید!! ولی دارم می بینم آن ماهی !! آن ماهی قرمز به من زل زده است! پدرماهی نمیداند سفره هفت سین ما جایی برای او ندارد؟؟!!!
پدر حرف بزن ؛چیزی بگو ؛!!!من خوابم یا بیدار ؟؟پدر؛ سال تحویل شد؟؟عید نزدیک است؟؟مهمانهای ما هم خواهند آمد؟؟
دخترم: صبور باش!!تو بیداری ؛تو خواب نیستی؛ تو همه را می بینی ؛ ولی هیچ کس من وتورا نمی بیند؛دخترم ما گم شده ی این روزها هستیم !!هیچ کس مارا پیدا نخواهد کرد !!!!
سلام