غربت در شهر!!!....
غربت را می گویم؛ شادی اش ، قدر یک حباب نگران، کنار رودی سرگردان بوده است!نمی دانم با او خویشاوندی داشته ای یا نه ؟! کجا؟در سرزمین مادری!!جایی که از خاکش سر بر داشته ای وقرار است ذرات وجودت بر این خاک عزیز افزوده گردد!! بر تو چه گذشته است ؟! که اینچنین بی پروا بر همسفرانت می تازی ؟آنهایی که دوستشان داشتی و در روزگار کودکی ات با عشق به آنها بالا وپایین می پریدی!!
شاید مشکل از ندانستن باشد، یانه !شاید هم از زیاد دانستن وزیاد فهمیدن است!!گفتم "دانستن" و "فهمیدن" واژه هایی به غربت من!!که اولی در فضا سرگردان است ودومی در لابه لای کتاب ها خودش را گم کرده است....! تا به کی درحسرت این واژه ها باید گرد وخاک فضای کتابخانه ها را زدود، من هم نمی دانم !!
فقط می دانم آنچه برایم باقی مانده است،پیام نغز حکایت های سعدی ومولاناست که فریادشان هنوز بر پهنای گیتی طنین انداز است که :غصه ها هم خواهد رفت ونه تو می مانی ،نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی.......!!!!
از حافظ وفردوسی نگفتم ، میدانی چرا؟ چون میراث دار آنها من نیستم ،من با آنها بیگانه ام ،آنها عشق را وهویت را فریاد می کردند ...اینجا عشق وهویت گم شده است...اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دوره گرد اندازه می گیرند...اینجا عشق به حراج گذاشته شده است حتی از نسیه دادن آن هم دریغ نمی ورزند....اینجا قدر مردمانش به جو اندازه گرفته می شود...اینجا نقش رستم وسهراب وبیستون وتخت جمشید هم رنگ بی رنگی به خود گرفته است....اینجا زلالی آب مرده است وچشمها هم در تشیع خواب پیشقدم شده اند...ترس هدیه شهر پر آشوب من است... جایی که آب از آب،مژه از پلک،پلک ازچشم وچشم هم از خواب می ترسد!!!شب است و ماه می تابد ستاره نقره می پاشد و گنجشک بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه ، من اما سرد و خاموشم .....خداوندا خداوندا!!!
اینجا باید انتخاب کرد بین ماندن ورفتن...یا رفت وشهر را در سکوتش تنها گذاشت ویا ماند وبه امید سایه ای مهمان خورشید شد! !!نمی دانم شاید پاسخ ما را سالها پیش شهریار عزیز داده باشد ،آنجا که ابتهاج(سایه) در سوگ ورثای نیما خطاب به شهریار غزلی با مطلع «با من بی کس تنها شده یارا تو بمان...»می نویسد. وشهریارچه زیبا پاسخ ما وابتهاج(سایه)را داده است:
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟
دور سر هلهله و هاله ی شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟
ما که در خانه ی ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه؟
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟
سلام