نمی دانم بگویم امان از دست آن روزها ؛یا بگویم خدایا هرگز آن روزها برنگردد، پاییز بود وبرگ درختان همچون رنگ پریده من به زردی گراییده بود... آشوبی در دلم بیداد میکرد؛ همه جا را باید گشت ، همه جا را باید دید اما با چشم دل نه....!!!!می رفتم ومی گشتم ...اما هرچه بیشتر می دیدم ؛ دردم فزون تر می گشت؛ گویی زمین با من قهر بود؛ هر جا می نشستم ،دستی مرا به برپا خواستن دعوت می کرد...به کجا؟ نمی دانم ..جایی غیر از آن جا!!! بیقراری؛ لفظ تلخی است  ...مرا با خود می برد به هر کجا که من نمیخواستم ...بی قراری سیلی بی صدایی است، بیقراری رفیق نیمه راهی است و بیقراری زهر تلخکامی بر دهان نوزاد شیر خواره است ....نا کجا آباد آخرین مقصد این مهمان نا خوانده بود...جایی که مردمانش را هیچ نمیشناختم ودر خاطرم به آنها هم نیاندیشیده بودم...با آنها بیگانه بودم ...نه زبانشان را می فهمیدم نه قدرتی برای فهماندن زبانم به آنها در من باقی مانده بود...غریب بودم و دردمند...در سرزمینی  که  زیباترین خاطره آن باران اشکی است که سالها بر جویبار چشمانم جاری است ....می خواهید از اهالی این وادی برایتان بگویم......در گوشه ای دختری به دور دست ها زل زده ...گویا سالها با آیینه قهرکرده است....پسری که استواری ستون قامتش خمیده بود ورنگ سرخش به زردی پاییز وسفیدی برف گراییده بود.....زن جوانی که لرزه های اندام نحیف شوهرش لرزه بر دل او و بچه های یش می انداخت....مردی که دست مادر بچه هایش را محکم در دست گرفته بود ودر میان صدای گریه کودکان معصومش اینچنین نجوا می کرد خدایا:کمکش کن خدایا ...خدایا غیر از تو پناهی ندارم وهی خدایا خدایا میگفت و....مادری که همه دارایی اش سیل اشک ودلی لبریز از دعا یی بود که  نثار تنها یادگار شوهر مرحومش می کرد....

دورتر مردی بود ؛که می دید اما کور بود...می شنید اما کر بود...مدام می چرخید ودست لرزانش را به موهای سفید پر پشتش می کشید....موهایی که دراین- روزها ی درد –بیشتر شبیه دشتی پر از برف بود ...یخ زده وبی روح همچون برف زودرسی که  بر برگهای زرد پاییزی نشسته باشد.....مردی که گویی تازه از بیستون برگشته بود...خسته ،دل مرده ونا امید.....یک طرف نگاهش به گذشته زیبایی بود که سالها در روئای خود آن را نقاشی کرده بود....ونگاه دیگرش به مسافرت در آینده مبهمی بود که هرگز به آن دعوت نشده بود....

توشه این مرد پر بود از:آرزوهای بر باد رفته ،شیدایی،پریشان خاطری،درد ،هجران ، سیل بی امان باران اشک و هزاران قصه پر غصه ای که او را درحصار تنگ خود به زنجیر کشیده بود .....این مرد یک آرزو داشت ...آرزویی که هرگز به آن نرسید!!!!!آرزویش این بود؛ خدایا هیچگاه شب نشود!!!!!با غروب هر روز خورشید وداعی تلخ با آرزویش می کرد و با خودش نجوا می کرد که :  هرگز این سازها شادم نمی سازد دگر آهم نمی گیرد، دگر بنگ و باده آرامم نمی سازد ،شب است و ماه می رقصد، ستاره نقره می پاشد من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است این  ؛ زدم   زیر خدایی ، زدم زیر خدایی...وهی می خواند و می گفت خدایا مگر دعایم را نشنیدی؟!!پس چرا باز هم شب شد؟!!!بس است این سیاهی .....سیاهی مظهر درد بود برایش وبی قراری...سیاهی مظهر حمله گرگان گرسنه اوهام بود که همراه او در رختخوابش می غلتیدن ... رختخوابی که هرگز در آن به خواب نرفت.......برایش دعا کنید!!!!!!!!!!