قلب من باز ترك خورد و شكست ،چشم من باز گريست،

باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم

كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،

و از اين عشق گذر خواهي كرد،ونخواهي فهميد،

بي تو اين باغ پر از پاييز است!!! 

خنکای هوایی دل نواز در گرمای تابستان ، نوید از راه رسیدن کاروان پاییز را سر می‌دهد. کاروانی آذین یافته  با برگهای رنگارنگ، زرد، نارنجی، قهوه‌ای و قرمز که همه به رنگ زرد دل باخته اند.کاروانی  با کوله بار دانش.... زنگوله‌هاشان که تکان می‌خورد، بوی کتاب، بچه‌های خسته از بازی را به مدرسه می‌کشاند تا کلاسهای خاک آلوده را از هیاهوی شادمانه‌شان پرکنند..

پاییز فصل دعوای من با دوستانم هست ، آخه اونا توی راه  مدرسه  بی خودی  برگها را پخش و پلا می کنند.
یکی دو بار به آنها گفتم: «این کار را  نکنید!» گوش نکردن.آخرسر یکی از اونا برگشت و گفت: «چیه!؟ دلت واسه بابات می‌سوزه بچه صفور؟» کتکش زدم. نمی‌دانم چرا، شاید به خاطر پدر. شاید به خاطر برگها. شاید هم فقط به خاطر این که کلافه‌ام کرده بودن، نمی‌دانم. مادر می‌گوید، پاییز که می‌شود، اوقات من هم تلخ می‌شود. مثل پدر ،شاید این جور باشد، ولی من هم از پاییز بدم می‌آید؟!…می دانی چرا؟؟؟

اوّل پاییز، من تازه یادم می‌افتد که باید تمام پس‌اندازم را مثل صورت سیاه و روغنی‌ام بشورم و بدهم برای کتاب و دفتر و لباس که پدرم کمتر از دست بهانه های من ناراحت شود... پس اندازی که با شاگردی کنار دست مکانیک همسایه امان درایام تابستان  کنار گذاشته ام!!!!!!
بادی سرد زوزه می‌کشد. برگهای خشکیده زیر پای عابران خش‌خش می‌کنند و به این طرف ‌و آن طرف می‌روند، حالم می گیرد. می‌خواهم فریاد بزنم. «برگها را خرد نکنید!» ولی فریاد  نمی‌زنم!! دیگر چه فرقی می‌کند وقتی جاروی پدرم مدتی است گوشه حیات خاک می‌خورد و پدر در بستر بیماری در خيال خود خزان پاییز را به یاد   می آورد.

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران قشنگترین صدای پاییز باشد ،دیگر چه فرق می کند که برگ سبز کدام درخت بودی!!!! راستی شاید به خاطر همین باشه که پاییز کوچه های شهر ما اینقدر طولانیست....

پاییز تو بگو: آیا زمانی میرسد؟ که صدای تو ،غیر از خرد شدن قلب های کوچه زیر دست و پاي رهگذران خزانت باشد؟؟؟

پاییز تو بگو: در شهر ما عمر تو چقدر طولانيست؟  سه ماه  ،شش ماه، يك سال ،یا يك عمر ،پایان این خزان کی خواهد آمد؟

پاییز! بر دلهای پرپر شده و اندوه خفته بر این دلها ،بر برگهای مرده و مسافران کوچک وخاک آلوده در دامنت ، اند کي ببار؛ شايد دمی  چشم های خاک آلوده اشان را باز کنند وبه هوای نسیمی تازه  پر  پرواز خود را بگشایند ......  

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده من رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار....