سخنی با معلم شهید دکتر شریعتی
استاد عزیزم سالروز شهادتت مبارک!درود می فرستم به اندیشه های بلند وروح خداییت که سالهاست بر تارک بام وطنم می درخشد.
درود بر تو وهمه دوستداران تو که در عصر بی خردی ،ترجمان خرد آدمی گشته اند و چون شمعی قطره قطره ،در دریای غم وجهل هم نوعان خویش آب گشته وخود را به دریایی از کینه وبغض وحسد ،دین فروشان دنیا پرست سپرده اند ،آنان که ایمانشان نام ونان برایشان آورده است!!!
برادر شهیدم :تورا می شناختم ،اما زمانی که همدم ودمساز بردگان گشتی بیشتر شناختم !!آنجا که قبر برده ای را که هزاران سال از مرگ او می گذشت بی مهابا بغل کردی وآنچنان خود را گم کردی؛ که گویی بر مزار عزیز ترین کس خود نشسته ای !!تورا از زمانی شناختم که درمیان صدا ی سوزناک گریه هایت بر بردگانی که در لا به لای قطعه سنگ های اهرام مصر مدفون گشته اند برادروار گریستی وآنان را برادر خود نامیدی! آری این چنین است برادر !!ما هم برده ایم ماهم بردگانی از جنس تو وجنس همان بردگانیم که در کنار مقبره فرعون هنوز هم به پاسداری از روح او مشغولند !! در آن سرزمین غریب چه خوش به راهنمایت گفتی که مرا با برادر هایم تنها بگذار ،من نیاز به راهنما ومترجم ندارم می خواهم با آنها سخن بگویم ودردهای نا گفته خود را فقط به این بردگان که هم خون وهم زاد تو بودن باز گفتی!!برادر ما؛ تو وبردگان مصر که در زیر تازیانه های مرگبار و حمل قطعه سنگ هایی که از فرسنگ ها بر دوش خود میکشیدن تا اهرام را بنا کنند وجان می باختن ؛پیوند عمیقی داریم ؛ما همه برده ایم ،اما ما بردگانی غافل؛ وتوبرده ای که آگاه بودی ؛ومی دانستی که راه فرار از بردگی چیست!برادر کاش می گفتی تکلیف بردگی ما چیست ؟ومرز بردگی ماتا کجاست؟!!
آری برادر شهیدم "غربت وبردگی زندگی ات ؛مرگ تو را هم بی نصیب نگذاشت ؛برادر! بسیاری از بردگان هم عصر تو حتی نمی دانند رب النوع بردگی آنها در کجا مدفون است؛حرص ما آنجا بیشتر میشود که به جای شناخت اندیشه های تو ؛ومعرفی رساترین فریاد هایت در حسینیه ارشاد در آن سالهای قحطی اندیشه ،همه ساله در سالروز مرگ تو ؛ معرف تو عکس های نامفهومی است که نسل های بعد از تو نمی دانند ایرانی است یا ....فقط نامی از تو میشنوند وعکسی می بینند ودیگر هیچ !!! برادر در کنار قبر تو در سرزمین غربت ؛جایی که شاید کمترین نسبتی از نظر خونی با تو داشته باشد ،دوستارانت را می دیدم که بر در ودیوار کلبه محقری که جسم بی جان تو در آن زندانی است هر کس درد خود را به یادگار می نوشت و وداعی تلخ با قبر تو میکرد ؛برادر نمی دانم توهم این غربت ودلتنگی را حس میکنی یا نه ؟آنجا که برای زیارت قبر تو باید ملتمس کسی شوی که با زبان مادری من و تو بیگانه است ، با هزار ایما واشاره باید به او بفهمانی که این قبر متعلق به کیست وچه گوهر گرانبهایی در آن آرمیده است !! برادر به راستی اگر درسر زمین مادری ات آرمیده بودی باز هم دوستارانت باید این چنین با حسرت وچشمانی اشکبار با تو وداع میکردن ؟این حس که شاید چند سال دیگر شاید چند دهه دیگر وشاید آخرین زیارت ما از قبر تو باشد همه دوستارانت را آزار می دهد ؛به راستی که حس غریبی است!
اما برادر تنها دلخوشی ما ودوستارانت همجواری تو با بزرگ بانویی است که در کنار حرم شریفش آرام گرفته ای ؛بزرگ بانویی که بارها صدایش می کردی ودر نیایش هایت خواستی با تو سخن بگوید ؛به راستی که سخنان تورا شنیده است که این چنین در جوار خود تورا پناه داده است ؛ او هم به اسارت وغربت راهی آن سرزمین گشته است وبه راستی میداند غربت چیست وغریب کیست!!
نیایشگران همه به یاد دارند که چگونه اورا فریاد میزدی وخواهر خطاب میکردی ،در زمانی که در شیدایی خود با صدای بلند می خواندی:
خواهرم زینب( س)با ما سخن بگو .
مگو که بر شما چه گذشت،مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ،
مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید،آری خواهرم زینب ،مگو که در آن جا بر شما چه رفت ،
مگو که دشمنانتان چه کردند،دوستانتان چه کردند....؟ما می دانیم ،ما همه را شنیده ایم،
اما بگو ای خواهر ،بگو که ما چه کنیم ؟لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟
حالا نوبت ماست که مصائب خویش را باتو باز گو کنیم ،باتو ای خواهر مهربان!
این تو هستی که باید بر ما گریه کنی ؟،ای قافله سالار کاروان اسیران ،مارا نیز در پی این قافله باخود ببر!!
به راستی که چه زیبا خواهرت را فریاد می زدی وچه زیبا پاسخ شما را داده است وتورا با خود به زینبیه ودر کنار سالار اسیران کربلامهمان کرده است .
آری ما هم واماندگان این قافله سالار ؛همراه با استاد شهیدمان فریاد میزنیم خواهرم زینب بنگر که ما شایستگی شناخت تورا از دست داده ایم ؛بنگر که بر دختران وزنان به نام مسلمان تو چه میگذرد؛آری خواهرم پیام تو در کربلا فقط برای روز عاشورا نبود؛اما چه می توان کرد ؟!ببین آنان که به یاد مصائب تو در کربلا رخت عزا مپوشند و گریه کنان بر سر وسینه میزنند پیام از خود بیگانگی فرهنگی ودینی برادر شهیدم را نشنیده اند وچسان ملعبه دست خواست ها وهوس های کثیف وچرکین خود گشته اند !!کسانی را می گویم که نا خود آگاه جهل از یک سو به اسارتشان کشانده است وغرب از سوی دیگر به اسارت پنهان وذلت تازه اشان می کشاند واز خویش واز تو بیگانه اشان می کند!!!
آری شما ای خواهر وای برادر !!که پیام آوران اسلام راستین بودید ،یکی در گذشته های دور ودیگری در زمانی به همسایگی عصرما ؛شما آنچه رسالت داشتید به جا آوردیدوحال ماییم ودریایی متلاطم از امواج سهمگین وکشنده ای که با لبخند زیبایش ما را به آغوش متعفن هوس خود دعوت می کند !!!! ای خواهر وای برادر ما را هم از یادنبرید که بیش از هر زمانی به شما محتاجیم؛دستان بی اراده ما را بگیرید وبا خود به دنیایی از پاکی وصداقت که گم شده ی دنیای ماست ببرید! اما تو ای برادر شهیدم ,سالهاست به حکم ادب من وهمکلا سی هایم به یاد تو بر پا داده ایم،ایستاده می نویسیم ومیخوانیم ؛اما دریغ از کسی که در کرسی تو یک بفرمای خالی به ما تعارف کند!پس به احترام تو خواهیم ایستاد تا زمانی که بذر اندیشه تو به بار بنشیند ,وکرسی خالی تو که سالهاست دسته گلی هم به یاد تو در آن گذاشته نشده است""به اهلش سپرده شود !!!!آری این است حال ما برادر ؛میدانم بی کسی وتنهایی ما را خوب می فهمی ،باز هم میگویم ما را با خود ببر که سخت درمانده ایم وتنهایی امانمان را بریده است ،هرچند درمیان انبوهی از ....هم نوع خود به اسارت نشسته ایم!!!!
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
این کشور نو ،این وطن دانش وصنعت هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
آواره ام وخسته وسرگشته وحیران هر جا که روم هیچ کجا خانه من نیست
من بهره که خوانم غزل سعدی وحافظ در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی وایران بی شبهه که مغزش به سرو روح به تن نیست
این شهرعظیم است ولی شهر غریب است این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
سلام