به یاد مادر،وبه نام خدایی که مادر از او نام گرفت ؛مادرم در این روز مقدس وخدایی که لبریز از محبت ودوست داشتن است ،تورا چه بنامم که شایسته نام بلند ،و وجود الهی تو باشد.مادر:من که اسیر عشق ومهر بی دریغ تو هستم ؛چگونه از وصف تو بگویم و با چه زبانی از بزرگواری و فداکاری تو بنویسم که خود ذره ای ناچیز ازکهکشان بزرگی وعظمت وجود تو هستم . باکمال شرمندگی زبانم قاصر از تشبیه وجود روحانی وملکوتی توست. پس اگر وصف تو از زبان من کودکانه بود؛بدان من همان کودک ناتوانی هستم که تومرا با شیره جانت پروراندی وچگونه زیستن وچگونه بودن را به من آموختی!!پس به من اجازه بده بدون تکلف وبا همان زبان کودکی ام برای تو بنویسم ، کودکی که هیچی نیست وهیچگاه در برابرعظمت تو بزرگ نشد ،و هر چه هست ؛ ذره ای از شمع وجود مادری توست  که در گذر زمان به پای او قطره قطره آب شده است. کودکی که حالا بالنده شده است ومادری که به پای کودکش ؛چهره با طراوت او چروکیده ،برف پیری بر موهایش نشسته و قامت رعنا واستوارش تکیده است...

مادر تو در گوشه گوشه کلبه فقیرانه ما که نامش را خانه نهاده اند ،با حضور گرمت ،همه جا پناهگاهی برای بچگی من بودی  . تودر خانه ما قلعه ای محکم از محبت بنا نهاده ای که چون دلداده ای فداکار در وقت وبی وقت ،شب وروز،سلامت وبیماری مراقب وجود ما بوده وهستی. منوببخش مادر ؛ من غافل از همه جا وهمه چیز ،طلبکار ونا صبور ، چه بهانه هایی که نمی گیرم وتو با صبر وفرمانبرداری خود؛خادم بی چون وچرای دستورات من هستی!!منو ببخش که من  گاه وبی گاه ،دنبال بهانه های بی حساب وکتاب دل خود هستم وتو لبریز از از نگرانی وسکوت به افق آینده زندگی من می اندیشی ؛ مادر چگونه بگویم، که تو قبل از اینکه من ، زبانی برای گفتن داشته باشم با شیره جانت گذشت را در کام من ریخته ای ؛چگونه از تو بخواهم که منو ببخشی ،که تو خود اسطوره ی  گذشت وفداکاری هستی ... مادر تو به جرم مادر بودن یه مجرم ومحکوم همیشگی هستی که باید در دادگاه خواسته های به جا ونا به جای من  محاکمه شوی و همه جرم ها و خطا های ریز ودرشت  مرا به گردن گیری ؛وچون خدای مهربانت با گذشت ونادیده گرفتن همه جهالت های من حتی دلسوز وغصه دار بازی گوشی های کودکانه من باشی ؛... با این همه دستان زیبایت یک لحظه از دعا کردن برای من خسته نمی شود حتی موقعی که خیلی بد باشم!!!مادر محبت تو تا آنجاست که بوسه های گرمت را هم با احتیاط نثار گل روی فرزندت می کنی که نکند سکوت او بشکند و خواب شیرین از چشمانش بپرد یا رخ زیبایش آزرده گردد،چگونه از تو تقدیر کنم که تو خود تقدیر الهی هستی وهمه ما برای همیشه کودک تو بوده و خواهیم ماند ،پس سر افراز بمانی که ماندن ما وابسته به وجود نازنین توست.......

مادر

نمی دانم چرا ؟؟ولی حس غریبی به من می گوید یادی بکنم از همه مادرانی که فرشتگان بهشتی شده اند وآنقدرپاک وآسمانی شده اند که در جوار رحمت الهی به آرامش ابدی رسیده اند "هر چند روحشان دردنیا مراقب ودر کنار فرزندانشان است"و یادی بکنم از همه دوستانی که این روزها دلشان بهانه مادرشان را می گیرد واین مسافر آسمانی را به خود می خوانند،شاید توانسته باشم با این کار سهم کوچکی از همدردی با آنها ، در این روز عزیز داشته باشم....

مادرم ،حالا که در کنار من نیستی ،می فهمم که چرا گاه وبی گاه به یک نقطه دور خیره می شدی ودر اعماق وجودت نقشه دلواپسی های مرا مرور می کردی که چه می شود؟وچه خواهد شد؟اما اکنون که نمی دانم کجائی وچگونه؟ نگاهم منتظر وجود نازنینت مانده است ودستم به دامن پاکت نمی رسد ،گرچه خیلی دیر شده است ؛اما می نویسم وبه یاد تو می سرایم غصه های دلتنگی روزگار بعد از تورا ....تو مثل یه شاخه گل بودی ؛که سالها محیط خانه وفضای ذهن وقلب مرا عطر افشانی می کردی وبرای همیشه مرا اسیر عشق ومحبت بی دریغ وبی چشم داشت خود نمودی....تو مثل یه بهار آمدی وقبل از اینکه من تورا بفهمم واز بوی دل انگیز تو سیر شوم پاییز خزانت فرا رسید ومرا با یه دنیا آرزو ونیاز تنها گذاشتی .....پاییز هم رد پای تورا روی برگ های زرد وپژمرده اش از من می پرسد ...آه مادر!! من چقدر بعد از تو ناتوانم که برای پاییز هم جوابی ندارم ،جزء سکوتی دردناک ...افسوس که تو مثل یک صبح آمدی وغروبت زودرس تر از همه غروب های عالم بود ..مادر من الان مات ومبهوت مانده ام ! که سهم من از تو کجا؟وسهم تو از من کجا بود ؟!هر وقت که به یاد تو ام غمی جانکاه از درون ریشه جانم را می سوزاند ،اشکی به گرمی وجودت چشمانم را بارانی می کند ودر دلم غوغایی از نقصان، ونیاز به وجود تو به پا می شود...

کاش این صدای بغض آلود مرا بشنوی؛آیا تو فرشته ای ؟ملکی؟ نه اینها برای تشریح وجود تو کم است تو هدیه خدا ورحمت الهی بودی !! تو خدای دل منی ومن تورا می پرستم ،گاه سرم را به آسمان بلند می کنم وبا هزار افسوس ودریغ ،ملتمسانه می گویم خدایا :می شود یکدم، فقط یک نفس، او را که همیشه منتظرم بود ،همدم وهمراه ومحرمم بود ،یار ویاور روز های تنهایی وبی کسی ام بود وهزاران آرزوی آشکار ونهان در کنج دلش برایم کنار گذاشته بود !! ببینم ؟؟؟!! خدایا حتی اگر در خواب هم باشد ،من راضی ام!! به زیر پایش بیافتم ویادر آغوش گرمش پناه گیرم و آنچه بعد از او بر من گذشته است در گوشش نجوا کنم ...وباز از او بخواهم که مرا به خاطر همه  آزار واذیت هایم که دلیلش جهل وکودکی ام بود ببخشد ،باز به من بگوید چگونه با سکوت ومحبتش مرا سوخته وتنها گذاشته . مرا دمی با خود به دنیایی که با او  داشتم ببرد . بازهم قصه شور انگیز مرگ وزندگی را برایم  تکرا کند وباز با لالایی دلنوازش مرا به کودکی هایم باز گرداند، تا برای همیشه در آن زمان متوقف شوم وبا بوسه بر  دستان بیدریغ محبتش بار دیگر  بفهمم که حال باران عشق چقدر خوب است ؛ اگر مادر باشد......!!!!!

 

خدا حافظ مادر ،جاودانه بمانی وروزت خجسته باد.