X
تبلیغات
وطنم پاره تنم...

در جمعه بازار عشق ؛آخرین کالایی بودم که به حراج گذاشته شدم، دلم لک زده بود برای مشتری همدلی که اندکی با من خلوت کند ,دستانش را در دستانم وبر روی تارهای نحیف بی قرارم بکشد تا باهم، راز دوست داشتن را فریاد کنیم ......آن زمان هنوز بال دلم نشکسته بود –رنگ وبوی عشق همه وجودم را تسخیر کرده بود-مستانه وعاشقانه می سرودم و بی پروا  وازه"عاشق شیدا"را با تارهای گیتارم نجوا می کردم.....

نهال آرزویم سر بر آورده بود ؛با آب دیدگان وخون دلم این نهال را آبیاری می کردم ,در جشن تولد این نهال در و دیوار وسقف خانه را آذین بسته بودم ,به شوقش اشک می ریختم وبا همه وجودم اورا بر پهنا ی سینه ام می فشردم ؛شاید راز شکستن نهالم همین بود!!!!!

همه جا ساکت و وحشت زده بود ,نه صدایی از گیتارم به گوش می رسید و نه  نهالی در برم بود تا به امید سایه اش دمی  آرام گیرم ....جرم بزرگ من دوست داشتن بود ...نمی دانستم به این گناه نا بخشودنی ,باید سالها زندانی در و دیوار تن رنجور خود باشم .  منتظر ماندم تا در محکمه عشق, قاضی دشمن آزادی و دوست داشتن ،حکم شکسته شدن دوباره ام را به من هدیه کند!هرچه از پاکی , صداقت و انسانیت برایش بخش و صدا کشی می کردم ,تلاشم بیهوده بود,چون با این واژه ها قهر بود وبیگانه ... مشق درس مکتب او واژه های غریبی بود که –جدایی,حسرت ,غم و آوارگی –را به خوبی معنا می کرد ...راستی در شهری که کسی صدایت را نشنود وبا زبان دلت بیگانه باشند....حتی با زبان اشاره هم می توان با کسی حرف زد؟!!!

من محصول یک راز فاش شده پنهانم ,که کسی نمی خواهد به درون این راز پی ببرد...آدمهای اطرافم همه میدانند و اذعان دارند که حق با توست و انسانیت هم همین را فریاد می کند !!ولی نمی دانم که چه حقی است که با پا گذاشتن روی دل خود باید از آن گذشت؟؟!!!اما میدانم روزی ؛نهال آرزویم دست در دست حق تباه شده ام مرا پیدا خواهد کرد...و خوب میدانم شاید آن موقع خیلی دیر شده باشد ....ولی به یاد یوسف بی گناهم عمق این چاه را به امید کاروانی دیگر,به انتظار خواهم نشست!!!!!!

از باغ میبرند چراغانی ات  کنند       تا کاخ جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تورا ابر های تار     با این بهانه که  بارانی ات   کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند/ این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان نکن به  شب جشن میروی/شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/  گاهی بها نه ایست که قربانیت کنند!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 14:13 |
 

......غم این خفته چند ؛خواب در چشم ترم می شکند....!!!!

در خواب بودم یا بیداری نمی دانم ؛صدای تو را می شنیدم وشبنم حضورتو را حس می کردم  که بر سر وصورت و گونه هایم جاری بود..باران تورا میگویم ...رد پای تو را تنها زمستانها به من نشان میدادند، اما اینک بهار است و وقت وداع زود هنگام من با تو ....

باران ...!!!بر جسم گل آلود ما ببار و آنچنان خیسمان کن که تشنگی سالهای زندگی در کویر را به فراموشی بسپاریم... کویر دلمان لک زده ،و ترکهای عمیقی بر داشته است،می بینی دهان گشوده است وتو را فریاد می زند، ببار که انبوه نمکزارهای این دشت ،زخم های کویر دلمان را ریشتر کرده است...از اول میدانستم که من زاده کویرم  اما هرگز نیندیشیده بودم که باید زندانی کویر هم باشم !!!!

من زندانی زنجیر هایی هستم که با دست خود ساخته وبر گردن خویش آویخته ام ...من زندانی تن شسته از بارانی هستم که سالها ابری بر آن دشت  هوای  باریدن نکرده است...تن من قسمت گرگ های گرسنه بیابانی است که برایشان فرقی نمیکند که این تن  بره قربانی باشد یا تنها دارایی ودلخوشی کودکی بینوا وبیمار!!!!

ناخواسته از گرگ گفتم میدانی چرا؟؟چون در چهار گوشه سرزمین مادری ام گرگهای گرسنه دهان باز کرده اند و آزادی مرا به انتظار نشسته اند ....نمیدانم ...هم آزادی را دوست دارم وهم باران را...اما بین این دو سر گردانم ..حق انتخاب با من نیست!!یکی را باید انتخاب کنم یا آزادی ؛ یا باران را !!!یا آزاد شوم وتن به گرگان گرسنه بسپارم ..یا چشم بر دیدن باران وگوش بر ترنم آن ببندم ...و چشم وگوش بسته به مهمانی گرگان گرسنه  کویر برگردم ...حکایت غریبی است،  به قول صائب :

اظهار عجز پیش ستم پیشگان خطا ست                 اشک کباب باعث طغیان آتش است!!!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 12:50 |

هان ای کوه بلند، ای سراپا همه پند

ازتو آموخته ام که نلرزد سرم از غرش ارابه های سنگین زمان

کاه بودن ننگ است،کوه می باید بود.....

من مردمانی دیدم همه شاد،شادی را خود میهمان کرده بودند،اما از حضور سر زده اش پایان یک غم را فریاد میکشیدند.....

کسانی را می گویم که شما شاید با انها بیگانه باشید....تلخ می خندیدند وزخم دلشان پر بود از نمک.....کسی آوازی برایشان نمی خواند وشعری به یادشان نسرود....دلشان برای آواز یک پرستو لک زده بود ....صدایشان به گوش خودشان هم نمی رسید ....لب هایشان با لبخند قهر بود...زنده بودن ،اما زندگی را دوست نداشتند، تا می توانستند کار می کردند ولی هیچگاه مزدی دریافت نمی کردند....با همه دوست بودند ولی کسی دوستشان نداشت....بذرعشق می کاشتند ولی نفرت درو می کردند....هیچ بادی ابرهای متراکم دلشان را با خود نبرد وبغض گلویشان همچنان در آسمان چشم هایشان می بارید!!!!!

به ناگه بادی وزید وهمه دردهایشان را با خود برد،و به دنبالش بارانی که این نفرین را با خود شست، واین پایانی بود برای همه نیزه دارانی که سالها بر سرزمینی نفرین شده ،حکمرانی می کردند!!!!پیغامی داشتن برای هم؛ دارایی اشان را داده بودند برای رهایی.....فقط دود می توانست این پیغام آنها را به هم برساند،تنها راهشان اتش به جنگلی بود که تا به حال نیزه هایش راه را، بر چشم، دل و دو دیده آنها بسته بود....جنگل را به آتش کشیدند واین چنین بود که پیغام پیروزیشان را با دود آتش به هم رساندند....

در میان جنگل سوخته  نهال آزادی سر بر آورد ومهمان خانه هایشان شد،از آن روز بود که آفتاب درخشانتر،هوا پاکتر و یاران مهربانتر شدند ، همه با هم نفس می کشیدند و آزادی را به آغوش می کشیدند!!!

کمی دورتر دشمنان آزادی در جشن تولد "کاکتوس"خود به عزا نشسته بودند و فریاد زنده باد،زنده باد سر می دادند ؛غافل از اینکه کاکتوس ها نمی میرند ،از درون می گندند ،تیغشان نشانه زنده بودن نیست ،همانگونه که سر نیزه دیکتاتورها نماد جاودانگیشان نیست!!!! زمان رفتنم فرا رسیده بود واز این همه رنگ وفریب دلم گرفته بود...باران می بارید و من با خود شعر زیبای همدل ،همخونم را نجوا می کردم  ...   

                   از این همه ادعا دلم میگیرد           از  کاسبی ریا  دلم  میگیرد

                  با این همه لاله وشقایق دردشت    از کاغذ گل نما دلم میگیرد 

با خود عهد بستم اگر باران ،باز با من آشتی کند برگردم......

اگر باران ببارد ،باز می ایم ...واز ترکیب دستانم برایت چتری می سازم ،مبادا قطره ای باران بیازارد نگاه مهربانت را.....

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 22:49 |

وقتي از گرماي طاقت فرساي تابستان ،عرق شرم بر پيشاني اين فصل مي نشيند ،با وداعي گرما زده ، ما را به دست پاييز مي سپرد؛پاييز زادن ومردني است د گر بار براي ما، پاييز فصل زيباي دل هاي عاشقي است كه ميخواهند بي واسطه در خيال هم آرام بگيرند!!!! -پاييز لخت وعريان با ما حرف مي زند-پاييز بي ريا، برگ ها وبوته هاي عريان را با ما آشتي مي دهد-عجب دوست داشتن غريبي است، چيزي براي از دست دادن وپنهان كردن ندارد!!

ساده ،صميمي،عريان و....دارايي پاييز تنها ردايي از ابرهايي است كه بر تن كرده است؛ ابر هايي كه اگر همه آنها را بر تن يك انسان كنيم باز نياز است ردايي بر دوش افكند تا كه عريان نباشد!!!!!!! اين درس پاييز است ،تا صادق نبود وعريان ،نميتوان به پيوندها ودوست داشتن ها اميد بست...ميداني پاييزبا هم بودن را براي ما معنا مي بخشد......پيام عاشقي ودلدادگي پاييز همين جاست!! باغ ها ودرختان بي برگ ؛در ميان حصارهاي  بي رحم آهني وگلي ،از هوايي كه گويي رد بوسه يك عاشق است به هم سلام مي دهند،و ريشه هايي كه  پيوند عميقي در ميان جدايي ساقه ها با هم دارند...پيوندي كه عمق اين دوست داشتن را فرياد مي زند.

راستي اين همه زيبايي پاييز را از دريچه يك پنجره كوچك مي توان ديد؟!بايد خود را به پاييز سپرد و در ميان انبوه برگ هاي زردي كه مهمان پاي عابران در كوچه پس كوچه هاي شهر شده اند؛ خود را رها ساخت ....شايد نسيمي از درس پاييز همراه خش خش برگ هاي بي جان، صورت نا زيباي ما را نوازش كند...

بگذار تا مي توانند پاييز را نفرين كنند ؛ اما من كلبه اي  با خشت دل در حوالي پاييز خواهم ساخت ،تا درآن همراه پاييز پيراهن خود را به آفتاب بسپارم !!! دستانم را به ريشه هاي پاييزي گره بزنم و با او آواز آوارگي وخستگي خود را فرياد زنم !

پاييز همسايه چهار فصل  ماست،شايد ما را در پناه خويش جا دهد-اگر دير نشده باشد-خود را به پاييز بسپاريم تا ،صداي زوزه باد وخش خش برگ هاي رنجيده را، با صداي جغدي كه سالها در گوش ما طنين انداز است ،جايگزين سازيم!!!

افسوس كه ميعاد ما در شب كوچ شادي ها با برگ هاي پريشان و ويران پاييز است ؛ كاش و صد  اي  كاش ،جنگل بوديم ؛شاخه در شاخه ، هم آغوش،ريشه در ريشه ،هم پيوند  و نه انبوه درختاني تنها....!!!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در شنبه دوم مهر 1390 و ساعت 12:16 |

با خودم رهسپار راهی بودم دراز؛ به  بلندای یک عمر.هر سالش که می گذشت، با جشنی ،غم پایانش را به سرور می نشستم !! و با یک ماهی اسیر که دیر یا زود قاتلش می شدم، یک گام جدید،اما لرزان ؛ به پایانش بر میداشتم !! یکنفس این راه را می پیمودم ،دراین مسیر و در پایان هر گام به خواب می رفتم وبا ورود به گام جدید ؛بیداری من باز به خواب می رفت !!!

گاه روئایم پایان بیداری من بود....و با نفسی تازه ، از اینکه حس تلخکامی روزگار دیگران فقط روئایی بوده است ...دوباره خود را به دست خواب می سپردم!!!

پایان سال بود و فقط چند روز مانده بود به لحظه تحویل سال ؛همه جوره تدارک ورود به این روز را دیده بودم!!من بودم وهیاهوی مردمی که برای ورود به این جشن سنگ تمام گذاشته بودند...مردمی که در میان این انبوه آدم، خود را گم کرده بودند!! و حتی صدایشان هم به گوش خودشان نمی رسید....گاه فقط با برخورد تنه عابران بر تن نحیف خود متوجه فرار این آدم ها  می شدم ، چه جسورانه در حال فرار از خود بودن!!! هرکس کوله باری فراهم دیده بود واز سنگینی بار خریدش به نفس نفس افتاده بود،خواب ؛غفلت ؛ دوری از خود؛ سنگین ترین کوله بار هموطنانم بود!!!

می دیدم وکاش هرگز ندیده بودم ...دخترکی جوان را که دست پدر پیر نا بینایش را در دست گرفته بود واز میان انبوه جمعیت می گذشت،تا جایی که در جمعیت گم می شد ...دختری که چشمان بابایش بود .از حال و هوای هموطنانش برای بابای پیرش قصه ها می گفت  :

بابا: اینجا دختری هست هم سن و سال من؛دستانش را در میان دستان پدر ومادر گره زده است ..با ذوقی بی مثال به خرید های شب عیدش دلخوش است؛گویی دنیا را برای او ساخته اند ...چقدر از ته دل می خندد..نگاه او به نگاه مادرش آمیخته است ...با غم وگرسنگی قهرکرده  است درست برعکس من!!!!!

بابا : اینجا پدری هست که انبوهی از شیرینی را به دوش می کشد..شاید شیرینی فروش است ...اما، نه !! بچه هایش اطراف او حلقه زده اند و از مهمان های عید شان می گویند...عجب رسمی است ،همه جمع می شوند وخنده کنان این همه شیرینی را می بلعند؟؟ آه اون یکی  ،وسطی را می گویم، از همه خوشمزه تر است ،نصیب که خواهد شد نمیدانم ؛ برم جلو بپرسم؟؟ نه نه !! الان فکر می کنند من هر گز شیرینی نخوردم ؛ نه ،اصلا فکر می کنند من گدا هستم!!! پس نمیرم ....

بابا: دورتر زنی هست که در پشت ویترین البسه ، با اشاره انگشتان ،مدل و رنگ لباسهای زر بافت را به دختر جوانش نشان می دهد ...دختری که لباسهای تنش آرزوی چند ساله ای است که همراه خیال من است ...به گمانم این همان دختر قصه ای است که بارها مادرم برایم گفته است ...درست شبیه خودش، زیبا رو..قد کشیده ...چشم ها درشت و گیسوان بلند...نه قهرمان قصه مادر من سالها پیش مرده است ..اینکه زنده است!! برم از مادرم بپرسم!! وای خدای من، مادر که زیر خروارها خاک است....چه بی حواس شده ام من!!!!

بابا مواظب باش !!اینجا ماهی فروشی است؛جایی که ماهی های قرمز سفره هفت سین را می فروشند...پدر:چرا این ماهی ها زود می میرن؟!مگر اینها جانشان را دوست ندارند؟!پدر ده روز، عمر کمی است؟!چرا عمر زیبایی ها کم است؟!!چرا فروشنده ماهی ها به ما نگاه نمیکند؟! پدر، با اشاره چیزی به ما می گوید!! فهمیدم میگوید ؛ زودتر برید مزاحم کسب من نشوید!! ولی دارم می بینم آن ماهی !! آن ماهی قرمز به من زل زده است! پدرماهی  نمیداند سفره هفت سین ما  جایی برای او ندارد؟؟!!!

پدر حرف بزن ؛چیزی بگو ؛!!!من خوابم یا بیدار ؟؟پدر؛ سال تحویل شد؟؟عید نزدیک است؟؟مهمانهای ما هم خواهند آمد؟؟

دخترم: صبور باش!!تو بیداری ؛تو خواب نیستی؛ تو همه را می بینی ؛ ولی هیچ کس من وتورا نمی بیند؛دخترم ما گم شده ی این روزها هستیم !!هیچ کس مارا پیدا نخواهد کرد !!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 13:10 |

غربت را می گویم؛ شادی اش ، قدر یک  حباب نگران، کنار رودی سرگردان بوده است!نمی دانم با او خویشاوندی داشته ای یا نه ؟! کجا؟در سرزمین مادری!!جایی که از خاکش سر بر داشته ای وقرار است ذرات وجودت بر این خاک عزیز افزوده گردد!! بر تو چه گذشته است ؟! که اینچنین بی پروا بر همسفرانت می تازی ؟آنهایی که دوستشان داشتی و در روزگار کودکی ات با عشق به آنها بالا وپایین می پریدی!!

شاید مشکل از ندانستن باشد، یانه !شاید هم از زیاد دانستن وزیاد فهمیدن است!!گفتم "دانستن" و "فهمیدن" واژه هایی به غربت من!!که اولی در فضا سرگردان است ودومی در لابه لای کتاب ها خودش را گم کرده است....! تا به کی درحسرت این واژه ها باید گرد وخاک فضای کتابخانه ها را زدود، من هم نمی دانم !!

فقط می دانم آنچه برایم باقی مانده است،پیام نغز حکایت های سعدی ومولاناست که فریادشان هنوز بر پهنای گیتی طنین انداز است که :غصه ها هم خواهد رفت ونه تو می مانی ،نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی.......!!!!

از حافظ وفردوسی نگفتم ، میدانی چرا؟ چون میراث دار آنها من نیستم ،من با آنها بیگانه ام ،آنها عشق را وهویت را فریاد می کردند ...اینجا عشق وهویت گم شده است...اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دوره گرد اندازه می گیرند...اینجا عشق به حراج گذاشته شده است حتی از نسیه دادن آن هم دریغ نمی ورزند....اینجا قدر مردمانش به جو اندازه گرفته می شود...اینجا نقش رستم وسهراب وبیستون وتخت جمشید هم رنگ بی رنگی به خود گرفته است....اینجا زلالی آب مرده است وچشمها هم در تشیع خواب پیشقدم شده اند...ترس هدیه شهر پر آشوب من است... جایی که آب از آب،مژه از پلک،پلک ازچشم وچشم  هم  از خواب می ترسد!!!شب است و ماه می تابد ستاره نقره می پاشد و گنجشک بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه ، من اما سرد و خاموشم .....خداوندا  خداوندا!!!

اینجا باید انتخاب کرد بین ماندن ورفتن...یا رفت وشهر را در سکوتش تنها گذاشت ویا ماند وبه امید سایه ای مهمان خورشید شد! !!نمی دانم شاید پاسخ ما را سالها پیش شهریار عزیز داده باشد ،آنجا که ابتهاج(سایه) در سوگ ورثای نیما خطاب به شهریار غزلی با مطلع  «با من بی کس تنها شده یارا تو بمان...»می نویسد. وشهریارچه زیبا پاسخ ما وابتهاج(سایه)را داده است:

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه؟

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟

دور سر هلهله و هاله ی شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

ما که در خانه ی ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه؟

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه؟

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟

+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه سوم آذر 1389 و ساعت 23:24 |

نمی دانم بگویم امان از دست آن روزها ؛یا بگویم خدایا هرگز آن روزها برنگردد، پاییز بود وبرگ درختان همچون رنگ پریده من به زردی گراییده بود... آشوبی در دلم بیداد میکرد؛ همه جا را باید گشت ، همه جا را باید دید اما با چشم دل نه....!!!!می رفتم ومی گشتم ...اما هرچه بیشتر می دیدم ؛ دردم فزون تر می گشت؛ گویی زمین با من قهر بود؛ هر جا می نشستم ،دستی مرا به برپا خواستن دعوت می کرد...به کجا؟ نمی دانم ..جایی غیر از آن جا!!! بیقراری؛ لفظ تلخی است  ...مرا با خود می برد به هر کجا که من نمیخواستم ...بی قراری سیلی بی صدایی است، بیقراری رفیق نیمه راهی است و بیقراری زهر تلخکامی بر دهان نوزاد شیر خواره است ....نا کجا آباد آخرین مقصد این مهمان نا خوانده بود...جایی که مردمانش را هیچ نمیشناختم ودر خاطرم به آنها هم نیاندیشیده بودم...با آنها بیگانه بودم ...نه زبانشان را می فهمیدم نه قدرتی برای فهماندن زبانم به آنها در من باقی مانده بود...غریب بودم و دردمند...در سرزمینی  که  زیباترین خاطره آن باران اشکی است که سالها بر جویبار چشمانم جاری است ....می خواهید از اهالی این وادی برایتان بگویم......در گوشه ای دختری به دور دست ها زل زده ...گویا سالها با آیینه قهرکرده است....پسری که استواری ستون قامتش خمیده بود ورنگ سرخش به زردی پاییز وسفیدی برف گراییده بود.....زن جوانی که لرزه های اندام نحیف شوهرش لرزه بر دل او و بچه های یش می انداخت....مردی که دست مادر بچه هایش را محکم در دست گرفته بود ودر میان صدای گریه کودکان معصومش اینچنین نجوا می کرد خدایا:کمکش کن خدایا ...خدایا غیر از تو پناهی ندارم وهی خدایا خدایا میگفت و....مادری که همه دارایی اش سیل اشک ودلی لبریز از دعا یی بود که  نثار تنها یادگار شوهر مرحومش می کرد....

دورتر مردی بود ؛که می دید اما کور بود...می شنید اما کر بود...مدام می چرخید ودست لرزانش را به موهای سفید پر پشتش می کشید....موهایی که دراین- روزها ی درد –بیشتر شبیه دشتی پر از برف بود ...یخ زده وبی روح همچون برف زودرسی که  بر برگهای زرد پاییزی نشسته باشد.....مردی که گویی تازه از بیستون برگشته بود...خسته ،دل مرده ونا امید.....یک طرف نگاهش به گذشته زیبایی بود که سالها در روئای خود آن را نقاشی کرده بود....ونگاه دیگرش به مسافرت در آینده مبهمی بود که هرگز به آن دعوت نشده بود....

توشه این مرد پر بود از:آرزوهای بر باد رفته ،شیدایی،پریشان خاطری،درد ،هجران ، سیل بی امان باران اشک و هزاران قصه پر غصه ای که او را درحصار تنگ خود به زنجیر کشیده بود .....این مرد یک آرزو داشت ...آرزویی که هرگز به آن نرسید!!!!!آرزویش این بود؛ خدایا هیچگاه شب نشود!!!!!با غروب هر روز خورشید وداعی تلخ با آرزویش می کرد و با خودش نجوا می کرد که :  هرگز این سازها شادم نمی سازد دگر آهم نمی گیرد، دگر بنگ و باده آرامم نمی سازد ،شب است و ماه می رقصد، ستاره نقره می پاشد من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است این  ؛ زدم   زیر خدایی ، زدم زیر خدایی...وهی می خواند و می گفت خدایا مگر دعایم را نشنیدی؟!!پس چرا باز هم شب شد؟!!!بس است این سیاهی .....سیاهی مظهر درد بود برایش وبی قراری...سیاهی مظهر حمله گرگان گرسنه اوهام بود که همراه او در رختخوابش می غلتیدن ... رختخوابی که هرگز در آن به خواب نرفت.......برایش دعا کنید!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 و ساعت 22:48 |

"ایران
صدای خسته ام را بشنو
ای ایران
شکوای نای خسته ام را بشنو
ای ایران
می خوانم آوازی میانِ زرد طوفان ها
همخوانی با رعد و برگ و باد و باران ها
آواز من ! هر چند ایرانم غم انگیز است
با این همه از عشق ، از عشقِ تولبریز است
من از دماوند و سهندت قصّه می گویم
ز کوه های سربلندت قصّه می گویم
ز رودهایت ، اشک های غرق در خونت
ز خشمِ کرخه ، زاری های کارونت
دیگر چه باغ های چون بهشتِ تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشتِ تو
اوجِ ستون های بلندِ تختِ جمشیدت
از سربلندی ، سررسانیده به خورشیدت
پروا مکن از این شکستنها که در فرجام
ایرانِ من تو کامیابی دشمنت ناکام
می دانمت اما که جای ایستادن نیست
می دانمت جای بر دار  افتادن نیست
ایرانِ من ای یادگارِ یادگارانم
ای کوکبِ پیشانیِ تاریخ .......ایرانم"

ایرانیان ،آیا می دانید؟

آیا میدانید:اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند.

آیا می دانید:اولین مردمانی كه شیشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند ایراینان بودند.

آیا می دانید:اولین مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ایرانیان بودند.

آیا می دانید:اولین مردمانی كه مقیاس سنجش اجسام را كشف كردند ایرانیان بودن.

آیا می دانید:اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند.

آیا می دانید:اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند.

آیا می دانید:كلمه شاهراه از راهی كه كورش کبیر بین سارد پایتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است.

ادامه دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 11:42 |

تاریخ چه روزهای سخت و پر مشتقي را برای هم کیشان من به یاد دارد  گفتم به یاد دارد ،باید بگویم تاریخ چه روزهای مصیبت باری را برای ما به نظاره نشسته است ! از روزی که جبرئیل امین در غار حراء فریاد برآورد ؛یا محمد(ص)اقراء....ومحمد(ص) خواند به نام پروردگارش....!!!! آتش خشم ونفرت جاهلان کینه توزعلیه پیام همیشه  اسلام  که صلح،عدالت وآزادی است شعله ور گشت.وشعله هایش  زبانه کشید تا روزگار ما ؛چه بد روزگاری است !!نمی دانم تا حالا مورد توهین کسی واقع شده اید ؟به عکس العمل خودتان فکر کنید...درست است ؛واقعا سخته و روح وروان آدمیت آتش می گیرد .این فقط نتیجه توهین به یک فرد است !!به بالاتر از آن یعنی همه دین وشرافت شما اگر توهین شود چه می کنید؟!شاید پاسخ آسان باشد قبل از پاسخ شما ،با هم به گذشته ای تلخ می رویم که با خود گوشه ای از این هتک حرمت ها را به یادگار دارد:

سلمان رشدی ملعون را که می شناسید؟رمان آیات شیطانی که بهتر است بگویم (فرزند شیطان)اورا که به یاد دارید؟کاریکاتوریست دانمارکی که فراموشتان نشده است؟فیلم های ضد اسلام ساخته شده در هالیوود را که دیده اید؟ یا وصفش را شنیده اید !! وچشمان اشکبارتان این روزها نمایش نفرت انگیز آتش زدن به قرآن کریم را به نظاره نشسته است ،آتشی که دل هر انسان آزاده ای را به درد آورده است .آتش به کتابی که سراسر منطق ومعرفت است ودعوت به صلح وانسانیت.

راستی هیچ اندیشیده اید :به چه گناهی وچه جرمی مسلمانان باید این چنین حماقت انسانهای بی خرد را که با دخالت کلیسا ویک کشیش دیوانه به آن  رنگ مذهبی داده اند ؛عزادار باشند؟

مگر اسلام:دین آزادی ،معرفت ،معنویت و قرآن ،کتاب رحمت ،حکمت وعدالت نیست؟جهالت های این قوم به حدی است که نمی توانند پیام روشن کتابی را که مهر تاییدی بر سایر ادیان الهی است را درست بفهمند...!!!!

اسلام عزیز را به بهانه واهی خشونت مورد حمله و هجمه ددمنشانه خود قرار می دهند، غافل از اینکه مسلمانان خود بزرگترین قربانیان خشونت در دنیا هستند ،شاید بپرسید چرا؟دنیا فراموش نکرده است که :

مقدسات و همه حقوق وحرمت ما مسلمانان در افغانستان،پاکستان،عراق ،لبنان و فلسطین زیر پا گذاشته شده است .صدها هزار کشته ،دهها هزار زن و مرد اسیرند و زیر شکنجه ،هزاران کودک وزن ربوده شده و میلیونها انسان بی گناه معلول، آواره  و بی خانمان گشته اند ..!!!اینها تنها گوشه ای از زخم هایی بر پیکر مسلمانانی است که فریادشان در گلو خفه شده است ،و باز مکتبشان هیچگاه به آنها اجازه اهانت و اقدام مشابه به سایر قومیت ها را نداده است!!!کاش این کشیش دیوانه پیاممان را می شنید و پاسخی برای این همه جنایت علیه مسلمانان در دنیا داشت !!هر چنداز کوزه همان برون تراود که در اوست ...و از یک انسان بی محتوای مسخ شده نمی توان انتظاری بیش از این داشت!!

حال مسلمانان باید حماقت چند صهیونیست دین ستیز با  حمایت آشکار و پنهان استکبار جهانی ،و به جرم گناه نکرده (حادثه 11سپتامبر)  را در اهانت به قرآن کریم که در واقع توهین به تمامی ادیان الهی و پیروان مکتب انبیاست را با دلی پر از درد به سوگ بنشینند.

اما غافل از اینکه این پیام همیشه دین مبین اسلام است که همه مستکبران  وظالمان عالم  دیر یا زود به سزای عمل ننگینشان خواهند رسید و حق برای همیشه بر باطل پیروز است  وپرچم عدالت به دست صاحب اصلیش امام عصر (عج)بر بلندای بام دنیا بر افراشته خواهد شد ...

وچه زیبا خداوند وعده محافظت از قرآن کریم را به ما داده است :

انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون ....  

در پناه قرآن باشید.

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه بیست و ششم شهریور 1389 و ساعت 3:12 |

قلب من باز ترك خورد و شكست ،چشم من باز گريست،

باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم

كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،

و از اين عشق گذر خواهي كرد،ونخواهي فهميد،

بي تو اين باغ پر از پاييز است!!! 

خنکای هوایی دل نواز در گرمای تابستان ، نوید از راه رسیدن کاروان پاییز را سر می‌دهد. کاروانی آذین یافته  با برگهای رنگارنگ، زرد، نارنجی، قهوه‌ای و قرمز که همه به رنگ زرد دل باخته اند.کاروانی  با کوله بار دانش.... زنگوله‌هاشان که تکان می‌خورد، بوی کتاب، بچه‌های خسته از بازی را به مدرسه می‌کشاند تا کلاسهای خاک آلوده را از هیاهوی شادمانه‌شان پرکنند..

پاییز فصل دعوای من با دوستانم هست ، آخه اونا توی راه  مدرسه  بی خودی  برگها را پخش و پلا می کنند.
یکی دو بار به آنها گفتم: «این کار را  نکنید!» گوش نکردن.آخرسر یکی از اونا برگشت و گفت: «چیه!؟ دلت واسه بابات می‌سوزه بچه صفور؟» کتکش زدم. نمی‌دانم چرا، شاید به خاطر پدر. شاید به خاطر برگها. شاید هم فقط به خاطر این که کلافه‌ام کرده بودن، نمی‌دانم. مادر می‌گوید، پاییز که می‌شود، اوقات من هم تلخ می‌شود. مثل پدر ،شاید این جور باشد، ولی من هم از پاییز بدم می‌آید؟!…می دانی چرا؟؟؟

اوّل پاییز، من تازه یادم می‌افتد که باید تمام پس‌اندازم را مثل صورت سیاه و روغنی‌ام بشورم و بدهم برای کتاب و دفتر و لباس که پدرم کمتر از دست بهانه های من ناراحت شود... پس اندازی که با شاگردی کنار دست مکانیک همسایه امان درایام تابستان  کنار گذاشته ام!!!!!!
بادی سرد زوزه می‌کشد. برگهای خشکیده زیر پای عابران خش‌خش می‌کنند و به این طرف ‌و آن طرف می‌روند، حالم می گیرد. می‌خواهم فریاد بزنم. «برگها را خرد نکنید!» ولی فریاد  نمی‌زنم!! دیگر چه فرقی می‌کند وقتی جاروی پدرم مدتی است گوشه حیات خاک می‌خورد و پدر در بستر بیماری در خيال خود خزان پاییز را به یاد   می آورد.

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران قشنگترین صدای پاییز باشد ،دیگر چه فرق می کند که برگ سبز کدام درخت بودی!!!! راستی شاید به خاطر همین باشه که پاییز کوچه های شهر ما اینقدر طولانیست....

پاییز تو بگو: آیا زمانی میرسد؟ که صدای تو ،غیر از خرد شدن قلب های کوچه زیر دست و پاي رهگذران خزانت باشد؟؟؟

پاییز تو بگو: در شهر ما عمر تو چقدر طولانيست؟  سه ماه  ،شش ماه، يك سال ،یا يك عمر ،پایان این خزان کی خواهد آمد؟

پاییز! بر دلهای پرپر شده و اندوه خفته بر این دلها ،بر برگهای مرده و مسافران کوچک وخاک آلوده در دامنت ، اند کي ببار؛ شايد دمی  چشم های خاک آلوده اشان را باز کنند وبه هوای نسیمی تازه  پر  پرواز خود را بگشایند ......  

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده من رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار....

+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 و ساعت 15:35 |

نمی دانم کوچ را دیده ای ؟! یا فقط از دور شنیده ای.....کوچ دل بریدن از یک وادی ودل بستن به وادی دیگر است ....کوچ فریادی شکسته در گلوست؛ که گاه با صدای زنگوله گوسفندان، گریه و خنده های کودکان، شیهه اسبان، نهیب چوپانان که گله را هدایت می کنند یا صدای به دنیا آمدن کودکی در کوچ، یا صدای باد، صدای رودخانه حاشیه ایلراه و همهمه کوه و دشت و دره...وگاه با صدایی پیچیده در کوچه پس کوچه های شهر گوش را نوازش می دهد !! بازهم بگویم صدای کوچ کجاست؟  ا یل به مقصد رسیده است؛ مردان، سیاه چادرها را علم می کنند وزنان هیزم را برای چای می افروزند دختران گوسفندان را می دوشند ...ودر شهر غوغایی بر پاست از درس ومشق ومدرسه ومغازه و بوق های ممتد ماشین هایی که گاه مارا به خود می خوانند وگاه مارا از رویایی عمیق بیدار می کنند ......وگاهی هم این صدا در تابوتی که جنازه پیری سالخورده که همه کوچ هارا به یاد دارد به گوش می رسد ...هرچه هست غوغایی در صدای کوچ به گوش می رسد...غوغایی گاه غمگین وگاه هم سرخوش ....وگاه هم رویایی است که ما را با عالم خیال آشتی می دهد....

نمی دانم غروب پنجشنبه های غمگین پاییزی گذرت به قبرستان افتاده است یانه ؟؟!!غوغایی است؛هرکس بر قبر عزیزی نشسته است واز دردها ورازهای نگفته اش بااو سخن می گوید!!ودور تر عده ای به نظاره این دلتنگی ها نشسته اند ....چه جای شلوغی است ,قبرستان !!!ولی تنها پنج شنبه ها .....چقدر صدای کوچ ما شبیه این پنجشنبه هاست!!گاه آنقدر سرمان شلوغ است وهیچ چیز وهیچ کس را نمی فهمیم درست مثل گورستانی در پنج شنبه...وگاه چقدر تنهاییم وخلوت مثل شنبه نه یکشنبه نه ...نمیدانم هرروزی غیر از پنج شنبه قبرستان !!!!مثل نیمه های شب یکی ازاین روزها که کسی را یارای گذر بر این وادی خاموش نیست!!وصدایی حتی صدای یک سکوت هم در این وادی به گوش نمی رسد ..راستی این سکوت همان صدای کوچ دل من وتوست که کوچ کرده است ولی بی صدای اهالی کوچ!!!این کوچ همان کوچ همسفرانی است که با ما دراین کوچ بوده اند همان کسی که با تو مراوده ومعامله داشته است ...الان فقط خانه اش بارکرده  است واز یک خیابان به خیابانی دیگر پشت دیوار همسایه مسکن گزیده است ....آن قدر ها هم دور نیست!!پس همسفرم این صدا افراموش نکن...این صدا را به خاطر داشته باش ...صدای کوچ را...همه ما همسفریم .....کاش همسفرانی بودیم همدل ؛که

 باهم به ندای کوچ ،دل سپرده بودیم !!!!....کاش و  صد  ای کاش...

 

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 23:57 |

استاد عزیزم سالروز شهادتت مبارک!درود  می فرستم به اندیشه های بلند وروح خداییت که سالهاست بر تارک بام وطنم می درخشد.

درود بر تو وهمه دوستداران تو که در عصر بی خردی ،ترجمان خرد آدمی گشته اند و چون شمعی قطره قطره ،در دریای غم وجهل هم نوعان خویش آب گشته وخود را به دریایی از کینه وبغض وحسد ،دین فروشان دنیا پرست  سپرده اند ،آنان که ایمانشان نام ونان برایشان آورده است!!!

برادر شهیدم :تورا می شناختم ،اما زمانی که همدم ودمساز بردگان گشتی بیشتر شناختم !!آنجا که قبر برده ای را که هزاران سال از مرگ او می گذشت  بی مهابا بغل کردی وآنچنان خود را گم کردی؛ که گویی بر مزار عزیز ترین کس خود نشسته ای !!تورا از زمانی شناختم که درمیان صدا ی سوزناک  گریه هایت بر بردگانی که در لا به لای قطعه سنگ های اهرام مصر مدفون گشته اند  برادروار گریستی وآنان  را برادر خود نامیدی! آری این چنین است برادر !!ما هم برده ایم  ماهم بردگانی از جنس تو وجنس همان بردگانیم که در کنار مقبره فرعون هنوز هم به پاسداری از روح او مشغولند !! در آن سرزمین غریب چه خوش به راهنمایت گفتی که مرا با برادر هایم تنها بگذار ،من نیاز به راهنما ومترجم ندارم می خواهم با آنها سخن بگویم ودردهای نا گفته خود را فقط به این بردگان که هم خون وهم زاد تو بودن باز گفتی!!برادر ما؛ تو وبردگان مصر که در زیر تازیانه های مرگبار و حمل قطعه سنگ هایی که از فرسنگ ها بر دوش خود میکشیدن تا اهرام را بنا کنند وجان می باختن ؛پیوند عمیقی داریم ؛ما همه برده ایم ،اما ما بردگانی غافل؛ وتوبرده ای که آگاه بودی ؛ومی دانستی که راه فرار از بردگی چیست!برادر کاش می گفتی تکلیف بردگی ما چیست ؟ومرز بردگی ماتا کجاست؟!!

دنباله  در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 17:40 |

به یاد مادر،وبه نام خدایی که مادر از او نام گرفت ؛مادرم در این روز مقدس وخدایی که لبریز از محبت ودوست داشتن است ،تورا چه بنامم که شایسته نام بلند ،و وجود الهی تو باشد.مادر:من که اسیر عشق ومهر بی دریغ تو هستم ؛چگونه از وصف تو بگویم و با چه زبانی از بزرگواری و فداکاری تو بنویسم که خود ذره ای ناچیز ازکهکشان بزرگی وعظمت وجود تو هستم . باکمال شرمندگی زبانم قاصر از تشبیه وجود روحانی وملکوتی توست. پس اگر وصف تو از زبان من کودکانه بود؛بدان من همان کودک ناتوانی هستم که تومرا با شیره جانت پروراندی وچگونه زیستن وچگونه بودن را به من آموختی!!پس به من اجازه بده بدون تکلف وبا همان زبان کودکی ام برای تو بنویسم ، کودکی که هیچی نیست وهیچگاه در برابرعظمت تو بزرگ نشد ،و هر چه هست ؛ ذره ای از شمع وجود مادری توست  که در گذر زمان به پای او قطره قطره آب شده است. کودکی که حالا بالنده شده است ومادری که به پای کودکش ؛چهره با طراوت او چروکیده ،برف پیری بر موهایش نشسته و قامت رعنا واستوارش تکیده است...

مادر تو در گوشه گوشه کلبه فقیرانه ما که نامش را خانه نهاده اند ،با حضور گرمت ،همه جا پناهگاهی برای بچگی من بودی  . تودر خانه ما قلعه ای محکم از محبت بنا نهاده ای که چون دلداده ای فداکار در وقت وبی وقت ،شب وروز،سلامت وبیماری مراقب وجود ما بوده وهستی. منوببخش مادر ؛ من غافل از همه جا وهمه چیز ،طلبکار ونا صبور ، چه بهانه هایی که نمی گیرم وتو با صبر وفرمانبرداری خود؛خادم بی چون وچرای دستورات من هستی!!منو ببخش که من  گاه وبی گاه ،دنبال بهانه های بی حساب وکتاب دل خود هستم وتو لبریز از از نگرانی وسکوت به افق آینده زندگی من می اندیشی ؛ مادر چگونه بگویم، که تو قبل از اینکه من ، زبانی برای گفتن داشته باشم با شیره جانت گذشت را در کام من ریخته ای ؛چگونه از تو بخواهم که منو ببخشی ،که تو خود اسطوره ی  گذشت وفداکاری هستی ... مادر تو به جرم مادر بودن یه مجرم ومحکوم همیشگی هستی که باید در دادگاه خواسته های به جا ونا به جای من  محاکمه شوی و همه جرم ها و خطا های ریز ودرشت  مرا به گردن گیری ؛وچون خدای مهربانت با گذشت ونادیده گرفتن همه جهالت های من حتی دلسوز وغصه دار بازی گوشی های کودکانه من باشی ؛... با این همه دستان زیبایت یک لحظه از دعا کردن برای من خسته نمی شود حتی موقعی که خیلی بد باشم!!!مادر محبت تو تا آنجاست که بوسه های گرمت را هم با احتیاط نثار گل روی فرزندت می کنی که نکند سکوت او بشکند و خواب شیرین از چشمانش بپرد یا رخ زیبایش آزرده گردد،چگونه از تو تقدیر کنم که تو خود تقدیر الهی هستی وهمه ما برای همیشه کودک تو بوده و خواهیم ماند ،پس سر افراز بمانی که ماندن ما وابسته به وجود نازنین توست.......

دنباله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت 1:31 |
گرامی باد بر معلمان دلسوز وطنم ؛ یادشان وخاطرشان از یادها پاک مباد؛ روزشان فرخنده و نامشان جاودانه باد.

معلم عزیزم :هرچند می دانم که تو بی تقصیری وتنها توانستی مشق کتاب را به من تکلیف کنی ،اما می دانم خودت هم به آنچه به من آموختی کافر بودی وتنها خواستی روزگارت به سر آید واز غم جانکاه در کنار من بودن رهایی یابی.

اما معلم عزیزم هیچ نیاندیشیدی ؟ الفبای بی کلاه وبا کلاهی که بر سر من می گذاشتی ودرسی که به من دیکته می کردی ، برای من آرزو ورویایی بود که می خواستم با آن زندگی کنم ،نفس بکشم ،شادی کنم،به خواب بروم وبا رویای شیرینش از خواب بیدار شوم.

پس چرا اینچنین نشد؟من فقط آموختم که بیست بگیرم ،درسهایم را خوب از بر کنم ،همیشه مطیع باشم ،وانگشت اشاره ام برای انجام هر کاری بالا رود حتی آب خوردن و...اگر اجازه داده شد حرفی بزنم یا کاری بکنم وگر نه،بنشینم ،به تخته سیاه کلاسم خیره شوم ودر خودم گم شوم بدون آنکه بدانم کجایم وبرای چه اسیر این نیمکت چوبی گشته ام  . به من آموختی ازدنیایی حرف بزنم که فقط بزرگترم خوش دارد،نه از دنیای خودم ،خودم را فراموش کرده ام آرزوهایم را ،آینده ام را ،من در خود گم شده ام. راهم را به من نشان دهید؛ می خواستم یاد بگیرم که چگونه زندگی کنم ،حرف بزنم ،راه بروم ،درمانده ای را د رکنار خود پناه دهم  وخودم باشم.....

تنها یادگارروز های درس ومشق ومدرسه که در فضای ذهنم پیچیده است و رهایم نمی کند فریاد بلند خفه شو،حرف نزن،برو بیرون،و گاه گاهی صدای شلاق شوم زمزمه محبت  توست  که رشته افکارم را پاره می کند ومرا به سالهای دور از خودم می برد !!

معلم عزیزم : بزرگتر که شدم فهمیدم شما حق داشتی به من درس مطیع بودن،خفه شدن واز خودم دور بودن را بیاموزی.آخرگذشته  شما هم مثل من  با شما غریبه است و حال شما غمگین تر از روزگار من ...می دانم توهم در خود شکسته ای ونجابتت اجازه فریاد زدن را از تو گرفته است ....من همسایه دیوار به دیوار توام... تشر های صاحب خانه ات که چند ماه اجاره اش پرداخت نشده است را دیده ام،بیماری فرزندت را که هزینه ای گزاف می خواهد وتو به فکر نان شبش هستی را میدانم ،خستگی شغل دومت را وتوهین های مشتریان مغازه و آژانس مسافر بری را شنیده ام ،خیال  فرزندت را که آرزوی سوار شدن بر یک دوچرخه بر دلش سنگینی می کند را می دانم ،آری ،من همسایه دیوار به دیوار توام....می دانم حقوق روزهای تلاشت که  خستگی آن هنوز بر تنت مانده است هنوز پرداخت نشده است،شعار ارتقاء علمی ات سرودی است ، که همه ساله در روز معلم خوانده میشود.داغ بزرگتر تو دستورات بزرگان حقیر دستگاه توست که هیچگاه پای تخته نبوده اند واگر هم بوده اند به مهره های بازی شطرنجی می مانند که حتما بازیگری باید هدایتشان کند، آن هم از نوع ناشی سیاست زده اش، که فقط خود را می بیند،نه من،نه تو ونه کسی دیگر را....

پس معلم عزیزم: تو حق داری از روز اول به من بیاموزی که هیچ چیز خودش نیست وهر چیز می تواند چیز دیگرهم باشد.تو حق داری در روز اول به من بگویی بابا آب داد!!!و مادر در باران آمد!!!چیزی که من کمتر شاهدش بوده ام، چون ساقی من مادراست وآن که همیشه با دست های پینه بسته اش  خیس بارانه ، باباست...!!!

من از آن روز گیج ومنگم ،نمی دانم چی درست است وچی غلط.همه ما محصول یک دروغ بزرگ هستیم چون از روز اول یادمان دادن که هیچ چیز خودش نیست!

معلم عزیزم می دانم از حرفهای من دلخور خواهی شد اما بدان که من هم اشتباهی ام ،همان اشتباهی که برای حقوق تو،کارتو،رفاه تو،آینده فرزندان تو ،ارتقاء علمی تو، رییسان دستگاه طویلت  بارها مرتکب شده اند وباز هم اشتباهی جدید وحسرتی بزرگ........

من محصول این اشتباهات هستم. معلم عزیزم بر من سخت نگیری که در آینده به یک ملت دروغ بگویم،ملتی که تو به آنها آموخته  ای سکوت کنند،مطیع باشند وبرای راه رفتن هم اجازه بخواهند!!!

کاش به جای بابا آب داد!هرروز به من دیکته می کردی :

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد        سارا به سین سفره ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم       یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار وسیب ونان را می نویسد        حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست        هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید        این انتظار خیسمان پایان ندارد

...... گوش کن، نقطه سرخط                    بابا مثل هر شب نان ندارد 

                                             معلم عزیزم منو ببخش

+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:57 |

وطنم پاره ی تنم ای زادگاه میهنم         بر خاک تو بوسه می زنم  ایران

وطن مرزهای قلب من است محدوده ای که در آن به شدت حس ناسیونالیستی می کنم وطن من در روزهای بیم و امید بسیاری زیسته، مردان و زنانش خون دل ها خورده اند و مصیبت های بزرگی را در طول تاریخ به دوش کشیده اند و در خستگی مفرط جان دادند تا فریا د بر آورند  ای ایران .... 

نسل های قبل از ما چه بهای سنگینی پرداخته اند تا ایران بایستد تا من بگویم ایرانی هستم . کوله بارم  درد و رنجی است به بزرگی نسل ها که بر دوش می کشم و تا خواستم لب بگشایم که س و خ ت م بر لب جاده حوادث چنان ساکتم کردند تا در اغمایی ابدی به پاره تنم بیاندیشم ودم نزنم. واین منم با ادامه زندگی با نیمه غایب وجودم ورنج هایی طولانی به وسعت تاریخ کهن میهنم....

می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام...... را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.

سلام بر ایران قشنگم! سلام به اسطوره های دیروز و نا اسطوره های امروز. سلام به دستان هنرمند دیروز و بی هنر امروز. سلام به بعضی بی خیالان امروز و بی خیال ترین های فردا. دلم از خیلی ها پر است. همه را نمی گویم؛خیلی ها.

دردهای بزرگی بر روی قلب  کوچکم احساس می کنم و در این میان تنهایی من و تو هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

چندی است که امواج دردی بی انتها قلبم را طوفانی کرده است، من همان پرنده کوچک خوشبختی ای هستم که با پرواز به سوی اوج، کم کم آشیانه را به خاطره ها سپردم...

آرزوهای کودکی

دنباله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 و ساعت 23:22 |

به تو می اندیشم ...

با خودفکر میکردم چرا ما انسانها نمی توانیم از باهم بودن ودرک یکدیگر وکمک به هم لذت ببریم ؟یا محترمانه تر بگویم کمتر لذت می بریم ؟ چرا هرچه خوشی هست برای خود می خواهیم واز درد ورنج دیگران کمتر آزرده خاطر می شویم ؟چرا سینه ما گنجایش آن اندازه پناه دادن به یک درمانده که بارها مارا به خود می خواند ندارد؟شاید یادمان رفته باشد بنی آدم اعضای یکدیگرند؟شاید هم یادمان باشد ولی این خاص بنی آدم باشد, ماکه آدمیت را به بهای اندک حراج کرده ایم "وای کم کم دارم ازاین فکر دیوانه میشم :بهتر است به سراغ نظر بزرگان بریم ببینیم آنها علت را در چه می بینند،جامعه شناسان که به آن لقب خشونت پنهان داده اند،علمای تعلیم وتربیت معتقدند تربیت و محیط عامل این بد سرشتی اند ،اما یک کم دورتر بریم ،گاندی را که می شناسید؟ به خوبی این موضوع را در وصیت به نوه اش ریشه یابی کرده است.اما نه بهتر از شعر مرگ آدمیت فریدون مشیر ی .باهم می خوانیم قضاوت باشما ؛   بنظر گاندی هفت مورد زیر بدون هفت مورد دیگر ، خطرناک و  ویرانگر هستند :

بی پناه...

دنباله در ادامه مطلب

+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 1:17 |
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.

دنباله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت 13:48 |
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

دنباله شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت 13:44 |
به اين تست شك نكنيد. اين آخرين و استانداردترين تست شخصيت شناسى است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. پاسخهايش هم اصلاً كار دشوارى نيست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنيد. يك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد و جوابي را که انتخاب مي کنيد يادداشت کنيد كه بتوانيد امتيازهايى كه گرفته ايد جمع بزنيد. حاضريد؟ پس شروع كنيد:

دنباله در ادامه متن
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت 13:39 |

اولين سرود ملي ايران
اولين سرود ملي ايران به زمان قاجار برمي‌گرده. هر چند که اين سرود مثل اينکه رسماً سرود ملي ايران نشد اما براي اين هدف آهنگش ساخته شد. اين آهنگ توسط يک فرانسوي به اسم موسيو لومر موسيقيدان نظامي اعزام شده به ايران و براي پيانو ساخته شد.

دنباله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت 0:13 |
 ۱-داوينچي همزمان با يک دست مي نوشت و با يک دست نقاشي ميکرد!
2- هيتلر از مکان هاي بسته وحشت داشت! .

3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند!

4- هر انسان تا 8 ثانيه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است! .

دنباله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت 0:5 |
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
  چه سفرها کرده ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
   چه خطرها کرده ایم

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
  چه سفرها کرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
  چه خطرها کرده ایم

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
  رنج دوران برده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
  خون دل ها خورده ایم

ای ایـــــــــــــران ... /

+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه دهم اسفند 1388 و ساعت 0:2 |

 بنام یزدان پاک

اینک که من از دنیا می رو م، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند .
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.
البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده بودن این مقدار زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا بر گردن من
  حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم .
چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود .
و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما .
به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست .
چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ، به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی . 

مقبره کوروش

  • توجه کنید : همان کانالی که بعد از دو هزار و دویست سال ، بعنوان کانال سوئز توسط اروپایی ها ساخته شد .

و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند .
ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران.
هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ،
اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم ، پس مردم و خود تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند،
اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود .
در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت ، برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت .
ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضرند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

     یادمان باشد که پدر تمدن و آزادی حقوق بشر نیاکان ما بوده اند وبس...

تخت جمشید-پاسارگاد

 

+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 و ساعت 19:24 |

به نام خدا

دو نعمت است كه شكر آنها گزارده نمي شود امنيت و سلامت  .   پيامبر اعظم (ص)

 

 

بهداشت رواني همان سلامت فكر و قدرت سازگاري فرد با خود و اطرافيان است و همچنانكه از جسم خود مراقبت مي كنيم بايد مراقب روح خود نيز باشيم تا زندگي بهتري داشته باشيم. ايجاد فرصت براي شكوفايي استعدادها، تواناييها و كنار آمدن با خود و ديگران يكي از اصول مهم و اساسي بهداشت رواني است اميد است با برخورداري سلامت فكر و روان به موفقيتهاي بيشتري رسيده و بيش از پيش بر مشكلات غلبه كنيم.

 

بهداشت رواني:

 

بهداشت روان حالتي از رفاه است كه در آن فرد تواناييهايش را مي شناسد و قادر است با استرس هاي معمول زندگي مدارا كند، در شغل و روابط اجتماعي نقش مفيد و سازنده ايفا كند و با ديگران مشاركت داشته باشد.

 

اهداف بهداشت رواني در خانواده:

•        تامين سلامت جسماني، رواني، عاطفي، اجتماعي و اخلاقي اعضاي خانواده

•        تلاش براي شناخت رفتار خود و افراد خانواده و برقراري ارتباط حسنه بين اعضاي خانواده

•        ايجاد ارتباط صميمانه و حفظ اسرار خانواده ( در بيرون مدافع هم اما در خانه بهم تذكر دهند)

•        تقويت اعتماد و عزت نفس اعضاي خانواده و احترام به شخصيت ديگران

•        آموزش خانواده ها براي كمك به پيشبرد اهداف صحيح اجتماعي

 

ويژگي فردي كه بهداشت رواني دارد:

•        نسبت به خود، خانواده و ديگران بي تفاوت نيست و با ديگران سازگاري دارد.

•        به خود و ديگران احترام مي گذارد و رابطه اش با ديگران سازنده است.

•        به نقاط ضعف و قوت خود آگاه بوده، نسبت به خود نگرش مثبت دارد و ناكامي ها را آسانتر تحمل مي كند.

•        انعطاف پذير بوده و در مواجهه با مشكلات اجتماعي كنترل خود را از دست نمي دهد.

•        شناخت او از واقعيت نسبتا دقيق است و براي رسيدن به هدفهاي خود بر اساس عقل و احساس عمل مي كند.

•   توانايي حل مشكلات خود را دارد و نيازهايش را به طريقي برآورده مي كند كه منافاتي با ارزشهاي اجتماعي نداشته باشد.

•        از اوقات فراغت خود به نحو مطلوب استفاده مي كند تا استعدادهايش به خوبي رشد يابد.

•        دنيا را گذرگاهي براي رسيدن به آخرت مي داند.

•        به ديگران بدبين نبوده، صابر، صادق، درستكار، بخشنده است و در نظر ديگران فرد موجهي محسوب مي شود.

 

 

 

به نام خالق زيباييها

والدين محترم بياييد با هم راههاي تقويت بهداشت رواني فرزندانمان راتمرين كنيم :

•        با ناراحتيهاي رواني كودكان و نوجوانان با حوصله و متانت رفتار كنيم و از تصميمهاي عجولانه بپرهيزيم.

•        با پرورش ابعاد روحي، معنوي و مذهبي شخصيت خود و فرزندانمان به سلامت رواني بالاتري دست يابيم.

•        با احترام به ديگران به بهداشت رواني خود و ديگران كمك كنيم.

•        به احساسات فرزندانمان توجه كنيم و ويژگيهاي آنان را بشناسيم.

•        محيط زندگي را در حد توان جذاب و با نشاط سازيم و از مشاهده فعاليتهاي جديد فرزندمان لذت ببريم.

•        فرصتهاي مناسب براي بروز احساسات و شخصيت فرزندانمان ايجاد كنيم.

•   به دست آوردن بهداشت رواني منوط به روبرو شدن با واقعيت، سازگار شدن با تغييرات، ظرفيت داشتن براي مقابله با اضطرابها، كم توقع بودن، احترام قائل شدن براي ديگران است، بكوشيم اين شرايط در خانواده فراهم شود.

•        رفتار والدين بايد به گونه اي باشد تا فرزندان خود را در زندگي شاد، خوشحال و فارغ از گرفتاريها احساس كنند.

•   هميشه احساس موفقيت و ارزشمندي خود و اعضا خانواده را بيان نماييم. با انجام فرايض ديني و رفتارهاي صحيح فرزندان را ترغيب نماييم كه مذهب تامين كننده بهداشت رواني است.

•   به جاي گريز از مشكلات بايد قدرت عمل و تفكر خود را در مقابله با آنها افزايش دهيم تا خود و اعضا خانواده به شادي، صفا و آرامش برسيم.

•   به فرزندان بياموزيم حتي در تجربه هاي تلخ زندگي نيز فرصتهاي خوبي وجود دارد كه بايد كشف كرده و در زندگي به كار بريم.

•   به فرزندان آموزش دهيم به جاي سركوب احساسات آزار دهنده مثل حسادت و كينه توزي آنها رابه گونه اي صحيح بيان و خود را تخليه كنند.

•   براي اصلاح رفتار فرزند هرگز از شيوه تحقير و سرزنش استفاده نكنيم بلكه با تاكيد بر نقاط مثبت آنها نقاط ضعفشان را نيز گوشزد كنيم.

•   در مقابل فرزندانمان از ديگران بد گويي نكنيم و اگر به منظور پيشگيري از خطرهاي احتمالي، معايب افراد نابهنجار را مي گوييم به آنها خاطر نشان كنيم كه اين رفتار افراد است كه بد است نه خود آن افراد.

•   در عين تكريم شخصيت و ابزار محبت و توجه به فرزندانمان در اصلاح رفتارهاي ناپسند او تلاش كنيم تا خويشتن داري مثبت كه رمز بهداشت رواني است در او تقويت شود.

•        هنر ارتباط سالم و موثر با ديگران را خودمان بياموزيم و به فرزندانمان نيز آموزش دهيم.

•   در مواقع ضروري سعي كنيم از ديگران كمك بگيريم. برخي مشكلات را به تنهايي نمي توان حل كرد. در اينگونه موارد بهتر است از مشاور يا روانشناس ياري بخواهيم با اتكا به خداي بزرگ نقطه اطمينان بخشي را پيدا كنيم كه موثرترين داروي شفا بخش نگرانيها و اضطرابهاي ماست. با ياد خداوند و رشد معنويت در خانواده بهداشت رواني خود و اعضا خانواده را بيمه كنيم.

 

 

باآرزوي موفقيت همه دوستان

+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 و ساعت 13:49 |


Powered By
BLOGFA.COM